من سر قول خود ماندم باکسی جز تو نباشم اما تو نماندی و برفتی عهد دل را شکستی رفتی بادیگری عهد بستی دور از من و خاطراتم به سوی دیگری رفتی و من خسته را تنها گذاردی در این روزگار غریب و تنهایی
تا انتهای عمر به یادت خواهم ماند هر چند که تو کردی مرا فراموش من با تو داشتم خاطرات حال که نیستی با ان خاطرات می گزرانم زندگیم را و به یادت می مانم نیلوفر دوست داشتم
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم
از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
در پشت دیوار به نگاهت نشسته ام به نگاه خیانتت به من نشسته ام باز بی تو مرگم رسید
شـــعر
در پشت دیوار به نگاهت نشسته ام به نگاه خیانتت به من نشسته ام باز بی تو مرگم رسید
تورا با غیر میبینم دو دستت حلقه در پیراهن اغیار میبینم و من کاری ز دستم برنمی آید برایت وصف حال خویش می گفتم یادت هست ز پیمان و ز حجران و ز حرمان ز هرچه بود در پیشم برای تو تو ای جانا ولی نشنیدی این آوای دوران را همان ضربان سرد و کهنه ایام که هرلحظه به من می گفت حالا وقت اکنون است و دیشب رفته از پیشت نه از هیچم نه از پوچم نه از ریشم نه از کیشم نه از این قلب پر ریشم تو از هیچم نپرسیدی و ندانستی برو برو ای آتش هستی به جانت برو خارو خس ایام ریزد بر زبانت تاب دیدارت ندارم من بود بهتر که دستت را به دست غیر بسپاری و آسوده سرت بر دامن اغیار بگذاری و من فریاد بردارم به سوی آسمان یارب چرا کاری ز دستم بر نمی آید