تبليغاتX
سرشار از عشقت شدم اتش گرفتم

بسم الله الرحمن الرحیم







صدای تنهایی



تنهایی بیداری؟



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



وقت تنهایی



لوگو خودم



لوگو های ساخته شده



پیام شما به تنها





دگر پایان یافت قصهی عشق منو تو با ارزوی موفقیت تو از تو جدا گشتم که شاید روزی باز یابم تو را

با آن که مرا به ارمان فروختی

با آنکه رهایم ساختی

با آنکه نگاهت را زمن گرفتی

تو را نفرین نخواهم کرد

تو را ناسزا نخواهم گفت

نگاهت را فراموش نخواهم کرد

با انکه این همه را شکستی به ایمد ان روز می روم که دگر سنگ قبرم بتواند تو را بیند و من را دگر نبینی

تا ابد

تا وقت مرگ

تا هنگام دادگاهی عالم

دگر تو را نخواهم دید با چشمان 

این تن خسته ی جسمم که دگرتو زسویشان

 به دنیای خیانت سفر کردی و انان را تنها گذاشتی


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 3:16 | |







ز دوریت درمانده مانده ام ز دوریت بی طبیب مانده ام ای طبیبم بیا که بی تو بیمار مانده ام

ز دوریت درمانده مانده ام

  ز دوریت بی طبیب مانده ام

 ای طبیبم بیا که بی تو بیمار مانده ام

بیمار تو ماندهام د این راه

پس ز سویم بیا

که بی تو ماندن سخت است

بی تو زندگی تار است

بی تو عمرم بی فایده است

دلیلی ز زندگی دیگز ندارم به جز تو

ای یاور زیبایم

گه بی تو زندگی را

مجهول می دانم

ای شمع اهسته بسوز که شب زیاد هست هنوز


ای اشک اهسته بریز که غم زیاد هست هنوز

 

هر کس به طریقی دل ما میشکند..بیگانه جدا دوست جدا میشکند


بیگانه اگر میشکند حرفی نیست..من در عجبم دوست چرا میشکند...

 

من به غير از تو نخواهم ،چه بداني، چه نداني

از درت روي نتابم ،چه بخواني ،چه براني

دل من ميل تو دارد، چه بجوئي، چه نجوئي

من که بيمار تو هستم چه بپرسي ، چه نپرسي،

جان به راه تو سپارم ،چه بداني، چه نداني


شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخواني ،چه نخواني
 
 
 
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

    

بار غمت بخدا قسم یک شبه ییر م کرد گواه قسم گیسوان سفیدم...
تحمل هجران چون بلبل گل اواز است...
اواز من ها وهای گر یه هایمن است...
گویند مرد گریه نمی کند...
وای چقدر بی خبراند این بی خبر ان...
 
 
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند
بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند
 
 

ناگهان چه زود دير مي شود و لحظه ها چه بيگناه به تقدير سپرده مي شوند
و بودنها چه بيرحمانه عادت مي شود.

ديگر كسي براي قاصدكهاي گم شده لالايي نمي خواند
و دل هيچ عابري به حال ناله ي برگها نمي سوزد.
ناگهان چه زود تمام آبيها خاكستري مي شود...


فاصله ها ....تا بي نهايت
 
 

a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 12:26 | |







مرگم زود رس بود سخت جوان به خاک گشتم بی آرزویی جز داشتن تو

سلام نیلوفر

 می دانم دگرنخواهی مرا و با مرد دگر هستی

می دانم دگر آرزو داشتن تو محال است

می دانم دگر اسم شاهین بر لبانت نخواهد بود

و

می دام دگر نیلوفری ندارم در این دنیا

اما

به سرنوشت می سپارمت تا ببینی

زندگی واقعی بی عشق را

تا بدانی قدر لحظات را

لحظات را تو نابود ساختی با عملت

با آن عملی که کردی مرا

صورت به زمین

که دگر نگاهم به چشمانت نیفتد

آن چشمان سیاهت که دگر تاب دیدن مرا ندارد

با امید آن روز می میرم که دگر غمم غم داشتن تو نباشد

با آن همه بی وفایت باز دوستت خواهم داشت در این دنیای تاریک

اما افسوس با رفتن تو روشنایی دنیا به رویم بسته شد و دنا به رویم

تار گشت

نه آن تاری که توانم ببینم آن تاری که خود را در آن اسیر دیدم

 

 

به تو عادت کردم در این دنیا

تو گشتی جانم

عمرم

قلبم

و تمام وجودم

با رفتنت دینا به رویم خراب شد

مانند شمع بی صدا در حال مرگم

بی صدا در حال گریه ام شبا هنگام

بی آن که بدانی به سویت می آیم هر شب

اما افسوس که دگر چشمانت در انتظار من نیست

با افسوس در خود سوختم بی انکه جرمم را بدانم

بی تو سخت است تنهایی

بی تو سخت است زندگی

بی تو سخت است در میان مردم ماندن

بی تو سخت است شب را به صبح رساندن

بی تو دگر چراغی در خانه ندارم

که به هنگام روشنایی روشن کنم

انقدر غرق غم گشته ام که دگر دنیا را نخواهم بی تو

 

بی تو دگر نباشد روزی برایم روشن

بی تو دگر دنیا به رویم آتش گشته است

بی تو دگر زندگی را پوچ دانم و بس

بی تو دگر خون در جگر دارم

بی تو دگر قلبم آزاد نگردد

بی تو امشب گریانم

بی تو وزگار برایم آتش فروزان است

بی تو دگر نخواهم عمرم را

بی تو طلب مرگ دارم

افسوس که خداوند هم با ما

غریبی می کند نمی نماید براورده این آرزو را

آرزو داشتن تو در قلبم دگر کهنه گشته است

این آرزو دگر مبهم گشته است

این آرزو دگر افسانه گشته است

افسانه ای زیبا و به یاد ماندنی برایم

در روزهای مرگم

بی تو آرامشی ندارم

با آنکه ارام آرام می میرم

کسی خبر ندارد از مرگ این جوان دل شکسته

در جوانی گشته ام دیوانه

دیوانه ی که

دیوانه ی انکس که نمی خواهد مرا

 

 

نمی دانم گناهم خدایا

که چرا کرده ای این چنین سرنوشت را

بر ما ضد ما باشد

و

بر ما دشمن ما باشد

این زمانه جدید

تا که ما بدنیا آمدیم دنیا عوض گشت

ایران ایران دگر بود

مردم مردم دگر

انان کردند خوشی خود را

گذشتگان

گذاشتند از خوشی فرارشان را

بر ما تحمیل

و کردند بر ما این دولت را به یقین

 

 

تا ان زمانم به انتظارت خواهم ماند که دگر قلبی ز تپش نباشد

و

تا ان زمان دل خوشم که دگر محرم دگر یار گردی جز من

 


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 1:30 | |







سلام عزیزم


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 2:25 | |



استفاده از مطالب بدون ذکر منبع غیر مجاز است
طراح قالب : www.j28.ir & هاست و دامین