من سر قول خود ماندم باکسی جز تو نباشم اما تو نماندی و برفتی عهد دل را شکستی رفتی بادیگری عهد بستی دور از من و خاطراتم به سوی دیگری رفتی و من خسته را تنها گذاردی در این روزگار غریب و تنهایی
تا انتهای عمر به یادت خواهم ماند هر چند که تو کردی مرا فراموش من با تو داشتم خاطرات حال که نیستی با ان خاطرات می گزرانم زندگیم را و به یادت می مانم نیلوفر دوست داشتم
ز دوریت درمانده مانده ام ز دوریت بی طبیب مانده ام ای طبیبم بیا که بی تو بیمار مانده ام
ز دوریت درمانده مانده ام
ز دوریت بی طبیب مانده ام
ای طبیبم بیا که بی تو بیمار مانده ام
بیمار تو ماندهام د این راه
پس ز سویم بیا
که بی تو ماندن سخت است
بی تو زندگی تار است
بی تو عمرم بی فایده است
دلیلی ز زندگی دیگز ندارم به جز تو
ای یاور زیبایم
گه بی تو زندگی را
مجهول می دانم
ای شمع اهسته بسوز که شب زیاد هست هنوز
ای اشک اهسته بریز که غم زیاد هست هنوز
هر کس به طریقی دل ما میشکند..بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست..من در عجبم دوست چرا میشکند...
من به غير از تو نخواهم ،چه بداني، چه نداني
از درت روي نتابم ،چه بخواني ،چه براني
دل من ميل تو دارد، چه بجوئي، چه نجوئي من که بيمار تو هستم چه بپرسي ، چه نپرسي،
جان به راه تو سپارم ،چه بداني، چه نداني
شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخواني ،چه نخواني
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو.... گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!! گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش... گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست....
بار غمت بخدا قسم یک شبه ییر م کرد گواه قسم گیسوان سفیدم...
تحمل هجران چون بلبل گل اواز است...
اواز من ها وهای گر یه هایمن است...
گویند مرد گریه نمی کند...
وای چقدر بی خبراند این بی خبر ان...
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند
ناگهان چه زود دير مي شود و لحظه ها چه بيگناه به تقدير سپرده مي شوند و بودنها چه بيرحمانه عادت مي شود. ديگر كسي براي قاصدكهاي گم شده لالايي نمي خواند و دل هيچ عابري به حال ناله ي برگها نمي سوزد. ناگهان چه زود تمام آبيها خاكستري مي شود...