من سر قول خود ماندم باکسی جز تو نباشم اما تو نماندی و برفتی عهد دل را شکستی رفتی بادیگری عهد بستی دور از من و خاطراتم به سوی دیگری رفتی و من خسته را تنها گذاردی در این روزگار غریب و تنهایی
تا انتهای عمر به یادت خواهم ماند هر چند که تو کردی مرا فراموش من با تو داشتم خاطرات حال که نیستی با ان خاطرات می گزرانم زندگیم را و به یادت می مانم نیلوفر دوست داشتم
(امشب باز هم به یاد تو نامه ی مرگم را امضا کردم تا شبی باز بی تو گزرانده باشم زندگیم را)
(امشب باز هم به یاد تو نامه ی مرگم را امضا کردم تا شبی باز بی تو گزرانده باشم زندگیم را)
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهاييم روئيدي با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد ازعبورتلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي ازجنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردمنمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟ شايد خطا کردم و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفتکسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پائيزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک ابرنمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت و پروانگي مان بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
امشب ز شوق دیدارت گریانم به شوق دیدارت می گذرانم
این زندگی تلخ را در شوق دیدار یار لذت دیگر است
در انتظار ماندن در تاریکی شب
با انکه از سیاهی شب می هراسم
اما
شوق دیدار تو شب را برایم روز ساخته است
در این روزهای(شبهای) سخت تنهایی
می دانم که ازگریه های روزانه ام خبر نداری ای ییار
با این حال برایت هرروز(شب) گریان دعای خیر دارم برایت
که شاید روزی باز ایی از مرز مرگم از مرز مرگم نگزری و من رارها نکنی در این تنهایی سیاه
به یاد ان روزگار با تو و خاطراتت می مانم تا......ان زمان که قلبم تپش خود را از دست بدهد
و دگر تو را صدا نزند و به سوی جهان باقی روانه شوم
شعري براي تو
گفتي : بمان مي خواستم اما نمي شد گفتي :بخوان ،بغض گلويم وا نمي شد گفتم كه : مي ترسم من از سحر نگاهت گفتي : نترس اي خوب من،امّا نمي شد گفتي: نگاهم كن ـ ببين ـ آهسته ديدم راهي نبود از مرز ميشد تا نميشد دست دلم پيش تو رو شد آه اي عشق راز نگاهم كاشكي افشاء نمي شد در ورطه اي از عشق و عقل افتاده بودم چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمي شد مي خواستم ناگفته هايم را بگويم يابغض مي آمد سراغم ،يا نمي شد گفتي كه :تا فردا خداحافظ ولي،آه آنشب نميدانم چرا فردا نمي شد ؟
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
یه جیز جالب بگم اینه روز تولد خودمه ۱۴ شهریور و نیلوفرم۱۵ جالب زندگی
چند روز دگر تولد توست و من بی توم
روز تولد تو بعد از روز تولد من است
ایا این است بخشش خداوند
که یک روز بعد تولدم
باید تولد جدایی یارم را ببینم
باید تولد مرگ لحظات خوش زندگیم را ببینم
ایا این است کادوی تولد من
از تو ای خداوند
به هر آنچه می کنی راضیم
اما به این کار ناراضیم
که چراغ زندگیم را گرفتی
چرا همیشه بدبختی از آن بیچارگان است
چرا همیشه عاشق شدن(گریه ز یاراز دوریشان) از آن بیچارگان است
چرا همیشه جدایی برای بیچارگان است
چرا همیشه
خوشی و شادی و عاشق شدن برای دارندگان است
جرا همیشه دارندگان دارند بسیار عاشقان(مهم نیست دوری یارشان چون دارند دیگری را)
اما ما بیچارگان به دنبال یک یاریم
اگر آن یار هم رسم زمانه بگذارد برای دل بیچاره گردد
وگرنه می گردد او هم عاشق دارندگان
این تن بیچاره مانده از دارندگی
اما به یک چیز دل خوش است بیچاره که دارنده نیست
آن هم آرزوی مرگ و رسیدن به بار الهی است
که بیچارگان از عرق سرد شرم برای خانواده خود
این دعا را دارند روز و شب
اما دارندگان از مرگ فراریند تا باز از دنیا لذت ببرند
خداون قبول ندارم این همه نامردی را
قبول ندارم اینقدر بیچاره گی را
قبول ندارم این همه بی خانمانی را
قبول ندارم این همه جرم جنایت را
قبول ندارم این همه شب بی غذا خوابیدن کودکان بیچارگان را
حال چه بگویم چه سود
تو خالقی و ما افرننده زیر دست تو یم و بس
پس جای شکایتی نیم تواند باشد زتو
چون تو کرده ای ما را خلق و جز عبادت تو نداریم کار دگر
توهوم مرگ(امشب به مرداب مرگم روم تا دگر نیابی تو مرا زین دنیا)
با سلام دوستان من سبک شعرم طوری که که بینش شعر عوض می شه برای این گفتم که گمراه نشین بگین این چرا اینطوری شد امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد
امشب باز در بیابان مرگم در تنهایی نشسته ام
و به انتظار بازگشت تو چه سخت است بی تو در این تنهایی نشستن
و چه سخت تر است تحمل دوری تو ای یار بی وفا
در این گوشه ی تاریک این جهان
دگر جای دلی برای ما نیست
زین دنیا بار خود بستم و رفتم بی تو
شبها به یادت گریستم و رفتم بی تو
به یاد خاطرات تلخ و شیرین
زین دنیا بار خود بستم و رفتم بی تو
بی تو ماندن چه دشوارست زین تاریکی
زین تاریکی که دگر چشمانم توان دیدن ندارن
و نمی توانم ببینم اطرافیان شبح مانند خود را
چه بهتر که بی تو قلبم ارام گیرد و به ایستد
و با خاطرات تو درخاک پوسیده شود این دل بیمار من
دل بیمار من نداشت طاقت دوری را
دل بیمار من نداشت طاقت دوری یار را
دل بیمار من زین دنیا یک یار داشت
ان یار هم زسویش برفتو تنهایش بگذاشت
بیمار را تنها گذاشت این دل بیمار من بی طبیب مانده است
مرگش حتمیس اگر طبیب باز نیاید ز را ه رفتنش
و بادستانش نده نوازش بیمار را
دل بیمار دگر شوق تپیدن را ندارد
دل بیمار دگر شوق دیدن ندارد
دل بیمار تپیدنش ز یار بودو دیدنش ز صورت یار
حال که یار نیست به چه دلخوش باشد در این تنهای
ای دل بیمار
ای دل بیمارم که ماندی تک و تنها در این دنیای تنها ز یاران ز سویت رفتند ز یاران ز سویت رفتند کجایند یاران دلدار که گویی جان انان بودی حال گجایند ان دلداران دلداران تو گشتند یار دگر با دیگری یارند از تو پشیمانند نمی دانم گناهم را الاهی که این چنین گشته راه من بی پایان راه من پر شد از غم یاران یاران کجایند که بینند گریه این یار تنها
این یکی شعری حوصله نداشتم تکراراشو بنویسم چون از ذهنم می ترسیدم پاک شه شعرم از خودم بود دزدی هم نبود اگه بد شعرام ببخشید واسه دل واسه مردم نیست