من سر قول خود ماندم باکسی جز تو نباشم اما تو نماندی و برفتی عهد دل را شکستی رفتی بادیگری عهد بستی دور از من و خاطراتم به سوی دیگری رفتی و من خسته را تنها گذاردی در این روزگار غریب و تنهایی
تا انتهای عمر به یادت خواهم ماند هر چند که تو کردی مرا فراموش من با تو داشتم خاطرات حال که نیستی با ان خاطرات می گزرانم زندگیم را و به یادت می مانم نیلوفر دوست داشتم
کسی لوگو خواست بگه
تا براش مجانی و بی منت درست کنم
لوگو های ساخته شده
پیام شما به تنها
ظالم شب(به شب نگاهی کردم در میان تاریکی شب به دنبالت گشتم اما جز تاریکی چیزی نیافتم روز و شب)
ظالم شب(به شب نگاهی کردم در میان تاریکی شب به دنبالت گشتم اما جز تاریکی چیزی نیافتم روز و شب)
در غمت گريانم روز و شب به هواي اغوش تو مي گزرانم سر نوشت را اما افسوس روزگار بر ضد من است و تو از من جدا و قلبم بي ناز دست تو در حال ترک دنياست اي باور يزدانم اي نيمه ي جان خاکيم
دوستت دارم نیلوفر
از سرنوشت هستم شاکي به خدا دادم هزاران نامه ي گريانم که چگونه گشته سرنوشتم به اين حکايت که در دل ندارم اميدي به فرداي خويش که تو در کنارم نیستی تا بدانی درد این فلب خنجر خورده را ای نیلوفر
اقا تقدیم به شما از خودمه ها دزدی نیست به خدا به جان نیلوفرم
توهم مرگ عزرائیل شب (از دوریت شب و روز گریانم به فلکم دادم من هزاران نامه ی گریانم)
در شبی از کنارت گذشتم خسته ی خسته خواستم در اغوشت بگیرم با حس تمام اما افسوس اغوش من گرفتن جان توست واین است زندگی تاریک من
پایان من هم رسد روزی اما افسوس که زود رسید پایان من منی که همواره زندگیم در پایان بود
پایان من هم رسد روزی اما افسوس که زود رسید پایان من منی که همواره زندگیم در پایان بود
پایان زندگی در من شروعی نداشت و پایانش با پایان بود با پایان دیدار یاران
یارانی که خنجر غم را در دل این تن خسته فرود کردند و رفتند زسویش به سوی دگر
سوی دگر به ما دیگر ختم نگردد و راه ما گردد جدا
راه من گشته تنایی در این بی وفایی
بار الهی در این تنهای به سویت ایم
تا در اغوش تو باشم نه در اغوش یاران بی وفا
در این دنیا به تنها کسی که در کنارم بود و اعتنا نمی کردم
جز به تنهایی و درد تو بودی بسیار بودند افراد که بزرگیت را
به هنگام خوشی فراموش و به هنگام ناراحتی به یاد می اوردند
این تن خشته دگر طاقت دوری زتو یار با وفای عالم را ندارد
و در ارزوی قرب الهی توست ای یار با وفا که در همه حال با من بودی
و خواهی ماند ای تنها یار که خنجر بی وفایی را در دل فرو نمی بری
دوستت داشتم اما تو
ان عشق را زمن گرفتی و رفتی
به دورت نشستم و گشتم اما تو من را پرتاب کردی از عشقت
از عشقت دگر دور می شوم تا نمانم مزاحم لحظه های ناب تو
لحظه های مرگ مرا خود به دست خود گیرم
و لحظه های خوشی تو را در ارزو می پندارم
حال که از تو جدا گشتم زمشتان وجودم بار دگر
بازگشته است
من دگر تحمل زمستان دگر ندارم
و در زمستان دگر وجودم
می دانم که بی وجود تو در این زمستان
هلاک می گردم تا با روحم در کنارت باشم
و این را بدان که اگر روحی در جسمم نماند
با روح ازاد شده ام به دنبالت خواهم امد
تا به ابد
تا به قیامت
وتا روز ابد
ندانسته در دادگاه قلبت گشتم گناهکار ندانستم به چه علت به چه جرمي و به چه حکمي اما ميدانم دگر در در قلبت جايي ندارم اي يار اي ياري که بعد از زمستان سرد زندگيم به زندگانيم بهار گرم را بخشيدي و حال که مرا از قلبت بيرون مي راني دگر تواني براي مقابله با زمستاني دگر ندارم و همان بهتر که در زمستان وجودم هلاک شوم
شاهین وزیری اسمم هست اسم مستعار عاشق استقلال هم هستم (ظالم شب توهوم مرگ شاهین ارواح )( S.H.V)
ظالم شب (زندگی را با تو دوست داشتم حال که نیستی طلب مرگ را دارم ار پروردگارم)
اینم یه شعر دیگه از خودم
از دل نوشتم بارها نامها که يارب کجايست يار دلهام
الهامي امد و گفت
دل به دنبال يار نباش
يار دلدارت دلدار ديگري دارد
دلدلدار تو کرده تو را فراموش
پس تو هم او را به خاطرات بسپار
دل به گريه افتاد و گفت
يار دلدارم قول ها داد
يار دلدارم اميد ها به من داد
يار دلدارم از زندگي سيراب ساخت مرا
حال چگونه ان جوي اب
که از برکت او بود
و کرد مزرعه ام را اباد
فراموش کنم
اي يا رب
در کار زمانه مانده ام عاشقان از هم دورندو گريان صيادان عشق مي برند عشق عاشقان را
عاشقان هر شب به ياد عشق خود هستند و خواهند ماند اما صيادان عشق به فکر صيدي دگر هستندو خواهند بود
دیوانه
ديوانه شدم در شهر ارواح گشتم عاشق يک انسان در جمع ارواح اما باور نکرد و در سياهي شب به شهر خود بازگشت
و من ماندم و ارواح انسان مانند
که هيچ کدام دلي به اين انسان ندادند
پس در غم او در اين شهر ماندم
و پاييز زندگي را در ان شهر بي روح گذراندم
تا شايد روزي باز ايد و باور کند عشقم را
مرگ جوانی
در زندگي در اينه هيچ گاه نکردم نگاه تا نبينم
صورت شکسته ام را که از دوري
تو
گريان و پريشان است تا به ياد گفتهايت که مي گفتي دوري من از تو مانند مرگ است
اما حالا از من دوريو نمردي و اين تن خسته اي من جرات نگاه در ايينه را ندارد
تا ببيند تن خاکيش در حال لنگر کشيدن از اين جهان است و در فکر پرواز است در جواني
جوانيی که به ارزان به غم داد غم دوري دوستان بسوزاند تن خاکيش را حال کجايست يار
که خاموش کند آتش وجودم را با وجودش
تقدیم به انکس که اتش وجودم را بر فروزاند با ..........
تک شعر
در اين شب تاريک در گوشه اي نشسته ام چشم به در دوخته ام تا باز ايي به خانه تا با دستانت صداي در خانه ي تنهاييم را به صدا در اوري و اين دل را با صداي دستانت نوازش دهي ای یار بی مهر
تک شعر
اي يار بي مهر که با من بودي و دلت جاي دگر اگر مي دانستم دل جاي دگر است هر گز زتو فاصله نمي گرفتم تا دلت را باز بگيرم از صياد عشقت
دوست درام زندگی را به خاطر...
زندگي را دوست دارم چون دوستان را دشمن و دشمنان را دوست مي کند
زندگي را دوست درام چون در پناهش عاشق و در پناهش از يار جدا
زندگي را دوست دارم چون قصه گويش
قصه هايش تکرار نيست از قصه هاي دگر اما دارد تمام قصه هايش يکي بود و يکي نبود .........
سلام نیلوفر یادته روزای خوشیمون چه زود با اب سرنوشت حل شد و رفت یادته حرفای عاشقانه می زدیم که از هم جدا شیم چگونه خواهیم شد
اما حالا کجاست اون همه قول و قرار که با هم داشتیم تو به من می گفتی شاهین ولم نکنی شاهین بهم خیانت نکنی منم گفتم باشه
اما حالا چی من به چه گناهی دارم تقاص پس می دم گناهم چه بود که تقاصی جز جدایی تو نبود حالام که جدایی هر سب دعام اینه یه روز یه زمانی یه جایی یه مکانی توی یه روشنی تو رو ببینم نه توی تاریکی
اشکهیم با من غریبی می کنند به دنبال یار خود می گردند به دنبال یاری که دستانش بر روی صورتم بود و گریه هایم را با دستانش پاک می کرد
ای دل برایش گریه نکن او تو را به خدا سپرد و از تو جدا گشت تو چرا اینگونه نمی کنی و قلبم گفت نامش را خود بر رویم هک کردی با گریه و خند هایت ایا می خواهی انها را فراموش کنی اما چگونه با چه نام دگری نام را بگو تا جای او هک کنم جواب دادم نامی را نمی دانم بگفت پس از من وقتی درخواست کن که یار دگر مانند او را یافتی
به گفتم به دلم اي دل تنهابگشا نگاهت را به رويزيبايهاي زندگيبگفتا
زيباي زندگي را به هنگام نزديکي يارت دوست درام حال که ياري ندارم
و چشمان يارم به رویم بسته است تا دگر نتوانم چشمانش را ببینم با چشمان گریان که از رنج من است
چگونه می خواهی زیبایی را ببینم وقتی دلم را ندارم
به گفتم به دل
اي دل تنهايم ببند چشمانت را که از پيشنهادم شدم پشيمان درد تو درد من است
حق با توست زندگي با دوري يار ندارد زيباي اي دل بي گناه
دوستان اینم شعر دیگم امیدوارم خوشتون بیاد البته این رو برای این که شما به دلتون به چشب ننوشتم اینو واسه دل تنهایم خودم نوشتم که خودش خوشش اومد بگه به ذهنم
ظالم شب(به شب نگاهی کردم در میان تاریکی شب به دنبالت گشتم اما جز تاریکی چیزی نیافتم روز و شب)
در غمت گريانم روز و شب به هواي اغوش تو مي گزرانم سر نوشت را اما افسوس روزگار بر ضد من است و تو از من جدا و قلبم بي ناز دست تو در حال ترک دنياست اي باور يزدانم اي نيمه ي جان خاکيم
دوستت دارم نیلوفر
از سرنوشت هستم شاکي به خدا دادم هزاران نامه ي گريانم که چگونه گشته سرنوشتم به اين حکايت که در دل ندارم اميدي به فرداي خويش که تو در کنارم نیستی تا بدانی درد این فلب خنجر خورده را ای نیلوفر
اقا تقدیم به شما از خودمه ها دزدی نیست به خدا به جان نیلوفرم