تبليغاتX
سرشار از عشقت شدم اتش گرفتم

بسم الله الرحمن الرحیم







صدای تنهایی



تنهایی بیداری؟



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



وقت تنهایی



لوگو خودم



لوگو های ساخته شده



پیام شما به تنها





ظالم شب(به شب نگاهی کردم در میان تاریکی شب به دنبالت گشتم اما جز تاریکی چیزی نیافتم روز و شب)

در غمت گريانم روز و شب به هواي اغوش تو مي گزرانم سر نوشت را اما افسوس روزگار بر ضد من است و تو از من جدا و قلبم بي ناز دست تو در حال ترک دنياست  اي باور يزدانم اي نيمه ي جان خاکيم

www.niloofar-eshgham.blogfa.com

دوستت دارم نیلوفر

 از سرنوشت هستم شاکي به خدا دادم هزاران نامه ي گريانم که چگونه گشته سرنوشتم به اين حکايت که در دل ندارم اميدي به فرداي خويش  که تو در کنارم نیستی تا بدانی درد این فلب خنجر خورده را ای نیلوفر

 

اقا تقدیم به شما از خودمه ها دزدی نیست به خدا به جان نیلوفرم

 توهم مرگ عزرائیل شب (از دوریت شب و روز گریانم به فلکم دادم من هزاران نامه ی گریانم)


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 16:47 | |







توهوم(به ارزوی عشقت به دیدار مرگ برفتم مرگ هم با ما رفاقت نکرد و تنهایم گذاشت)

مرگ دل

دگر دلم نيابد ياري در اين تنهايي

مگر باشد دل خوش به ياران اينترنتي

اين دل به ان دوستان هنوز اندکي دل خوش ست

اما

ميداند که روزي انان هم خواهند رفت زشويش

گريه هايم جاري است امشب به دنبال يار

ياري که دگر ندارند دستانش را بر روي جسمشان

اکنون دگر اين جسم گشته خسته و از دارد طلب ديدار

اکنون دگر اين جسم گشته خسته و ازخدا دارد طلب ديدار

طالب ديدار فرشته ي پاک مرگش را

که بخواند او را به سوي خود

خنجر

با ياد دوستان بستيم بار خود را زين شهر

زين شهر راهي شهر دگر گشتيم

 که شايد نفري کند ما را ياد و با ما گردد يار

 در اين شهر دست به دل هر انکه داديم

 زد بر دلمان خنجري

 اما دگر مي روم زين شهر

نمي دانم به کدام سو به کدام جهت اما مي دانم زين شهر مي روم

 با کولباري از جاي خنجرهاي ياران بر دلم

 زين شهر مي روم

زين شهر سياه که نداشت ما را تاب وجود

 و کرد من را از تاب سرنوشت پرتاب تا با جمع نباشم

و در تنهايي در سرنوشت باشم نه با جمع

دست دوستی

به هر که داديم دست دوستي او داد بر دستمان اتش فروزاني را

تا دگر ندهيم به او دست دوستي

 انکس هم که دوست داشت ما را

دير به عشقش دانستيم و از دست ما برفت

 سياه روز گشته ام در اين راه سياه

 و همراهم با کاروان تنهايي تا به شهري روم که

دگردوستان اتش بر دستمان نيندازند

گریه

در گريه فروزانم گريه هايم از نا اهلي زمان است

گريه هايم از نامهري يار مهربان است

گريه هايم برايش جاريست و هست

اما افسوس يار با دگر است خندان نه با من

خنده ي يار در دلم ارزو گشت

که شايد روزي ببنم خنده هايش را با من افسوس که هر گز نديدم

زندگي سه چيز است: اشكي كه خشك ميشود!

 لبخندي كه محو ميشود!

يادي كه ميماند و فراموش نميشود


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:53 | |







توهوم(لحظه لحظه به یادش روز ها را به یاد سپردم که شاید روزی باز ان خاطرات زنده گردد در این زمان)

دل به او داديم و او داد دل را به ما پس    

      اين دل به خون کشيده شد از دست عزيزان       

     اين دل دگر دل عاشق نگردد  

     از بي وفايي ياران     

  اين دل به اتش کشيده شد به دست عزيزان     

     و تحملش سخته برام    

 فرشته قلبم اين چنين کرد با من  

   فرشته اي که دگر جز او با کسي نبودم و نگشتم 

  جز يکي بعد از او   

 که او هم کرد ما را رها از دار دنيا

   از دار دنيا به او کرديم دل را به اجاره   

که شايد روزي بفروشد ان دل را به اين دل تنها 

   اما افسوس هرگز............

 

لحظه لحظه به یادش روز ها را به یاد سپردم که شاید روزی باز  

ان خاطرات زنده گردد در این زمان

در این شب سیاه به انتظارت مانده ام تا بازایی از ان سو

از ان سو که کردی از من پشت و به راه خود بر فتی

از ان سو که هر شب سنگهای راهش را می شمارم

که شاید روزی در حال شمارش انها تو باز ایی

من در این کوچه تاریک به زیر یک چراغم

به زیر یک چراغ که تنها امید من در این شهر سیاه است

زین شهر دگر چراغی ندارم که به پایش به خاک نشینم در انتظار تو

به نزد من بیا ای یار بی وفا تا دگز چراغی نمانده برایم

من از تاریکی شب هراس دارم اما به خاطر تو هر شب در انتظارم

به خاطر تو خطرها شیرین و مرگ راحت اما دوریت سخت

اما من باز به انتظار بازگشتت می مانم تا زمانی که دیگر

عزرائیل بر من فرصتی نبخشد و جانم را گیرد

خوب دوستان امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:51 | |







پایان من هم رسد روزی اما افسوس که زود رسید پایان من منی که همواره زندگیم در پایان بود

پایان من هم رسد روزی اما افسوس که زود رسید پایان من  منی که همواره زندگیم در پایان بود

پایان زندگی در من شروعی نداشت و پایانش با پایان بود    با پایان دیدار یاران

یارانی که خنجر غم را در دل این تن خسته فرود کردند و رفتند  زسویش به سوی دگر

سوی دگر به ما دیگر ختم نگردد و راه ما گردد جدا

راه من گشته تنایی در این بی وفایی

 

بار الهی در این تنهای به سویت ایم

تا در اغوش تو باشم نه در اغوش یاران بی وفا

در این دنیا به تنها کسی که در کنارم بود و اعتنا نمی کردم

جز به تنهایی و درد تو بودی بسیار بودند افراد که بزرگیت را

به هنگام خوشی فراموش و به هنگام ناراحتی به یاد می اوردند

این تن خشته دگر طاقت دوری زتو یار با وفای عالم را ندارد

و در ارزوی قرب الهی توست ای یار با وفا که در همه حال با من بودی

و خواهی ماند ای تنها یار که خنجر بی وفایی را در دل فرو نمی بری

 

دوستت داشتم اما تو

ان عشق را زمن گرفتی و رفتی

به دورت نشستم و گشتم اما تو من را پرتاب کردی از عشقت

از عشقت دگر دور می شوم تا نمانم مزاحم لحظه های ناب تو

لحظه های مرگ مرا خود به دست خود گیرم

و لحظه های خوشی تو را در ارزو می پندارم

حال که از تو جدا گشتم زمشتان وجودم بار دگر

بازگشته است

من دگر تحمل زمستان دگر ندارم

و در زمستان دگر وجودم

می دانم که بی وجود تو در این زمستان

هلاک می گردم تا با روحم در کنارت باشم

و این را بدان که اگر روحی در جسمم نماند

با روح ازاد شده ام به دنبالت خواهم امد

تا به ابد

تا به قیامت

وتا روز ابد

ندانسته در دادگاه قلبت گشتم گناهکار       ندانستم به چه علت به چه جرمي و به چه حکمي   اما   ميدانم دگر در در قلبت جايي ندارم اي يار    اي ياري که بعد از زمستان سرد زندگيم               به زندگانيم بهار گرم را بخشيدي   و حال که مرا از قلبت بيرون مي راني دگر تواني براي مقابله با زمستاني دگر ندارم          و همان بهتر     که در زمستان وجودم هلاک شوم               

شاهین وزیری اسمم هست اسم مستعار عاشق استقلال هم هستم (ظالم شب    توهوم مرگ    شاهین ارواح )( S.H.V)


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:46 | |







توهوم (در کنار یار چه شیرین است قلبمان بهتر ازحال پیشین است اما افسوس دوری یار باعث مرگ لحظات شیرین

توهوم (در کنار یار چه شیرین است قلبمان بهتر ازحال پیشین است اما افسوس دوری یار باعث مرگ لحظات شیرین

a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:44 | |







توهوم بسيار شنديم دوستت دارم ها را اما افسوس همه بودند دروغي بيش

حالم گرفته زاين دنياي بزرگ و بي جا

 دل به يکي داديم و او کرد رسم بي وفايي به ما

از افسوسش شب ها گريانم به دار خداوند

که چگونه گشت اينگونه سر نوشت من

تنهايي اي بار الهي

 

ز شب زتو جدا گشتم به اميد انکه شود روز باز به تو رسم

اما افسوس ندانستم در پي اين شب روز دگري نيست که تو باز ايي ز دور

 

 

به رفتنت نکردم عادت که تو رفتي حال که رفتي رفتنت در ذهنم قابل درک نيست که چرا.......

 

 

برو اما يواش برو که مهتاب از دوريت کم نور نشه و از نورت در وجودش يه زره بمونه

تا بتونه شبي رو کم جاتو بگير اي مهتاب زيبا

 

 

در عالم به دنبال دخترکي تنها گشتم نيافتم ان هنگام که يافتم دانستم ان دختر بي احساس است واز عشق و احساسات اتشي در دل ندارد

 

در پناه پيامش هرشب به اميد انکه انلاين گردد بيدار مي ماندم

تا با مهربانيش

اين دل زخم خورده را مداوا کند

و اين دل تا اخريت حرکت خود

مهرباني اش را به ياد خواهد داشت و زماني که از حرکت باز بماند با ياد او به کفن خواهد رفت اين دل

 

خوش امدي اي اينه زيبا که با دينت دنيا در دستانم مي ماند و با رفتنت گريه هايم با من غريبي مي کند

 

 

از خودم ها دزدی نیستن 

از خاطرات شدم خسته از دل خنجر خورده ام دیگر خونی برای جریان نیست پس برو و تنهام بزار ای خوناشام جوان

a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:43 | |







توهوم مرگ(بسیار فکر کردم که مانندی مثل ما نیست اما دانستم فکرم کودکانه بوده و تو روباهی حریص)

در خواب و رویا ندیم مثال من و تو که باشند عاشق چون من وتو اما افسوس بود این عشق توهوم در ذهن من وتو

این عکس جالب                                                       تقدیم به تو  که این طوری ولم کردی

لعنت بر تو با این همه دروغ که به من تحویل دادی           دسته دسته

حال کجایی ای دروغگو کثیف که بگیری                         دسته دسته

خاطرات سیاهت را که برایم گذاشتی بیا و ببر               دسته دسته

خاطراتت را که دیگر نمی خواهم برایت گریه کنم            قطره قطره

می خواهم جمع کنم قطرات اشکم را برای دیگری تا      قطره قطره

برای او جاری کنم سخنان دلم را نه برای تو                ای  خائن دو دل


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:39 | |







ظالم شب (زندگی را با تو دوست داشتم حال که نیستی طلب مرگ را دارم ار پروردگارم)

 اینم یه شعر دیگه از خودم

از دل نوشتم بارها نامها که يارب کجايست يار دلهام

الهامي امد و گفت

دل به دنبال يار نباش

يار دلدارت دلدار ديگري دارد

دلدلدار تو کرده تو را فراموش

 پس تو هم او را به خاطرات بسپار

دل به گريه افتاد و گفت

يار دلدارم قول ها داد

يار دلدارم اميد ها به من داد

يار دلدارم از زندگي سيراب ساخت مرا

حال چگونه ان جوي اب

که از برکت او بود

و کرد مزرعه ام را اباد

فراموش کنم

اي يا رب

 bichareh-bikareh.mihanblog            ظالم شب

در کار زمانه مانده ام عاشقان از هم دورندو گريان       صيادان عشق مي برند عشق عاشقان را

 عاشقان هر شب به ياد عشق خود هستند و خواهند ماند اما صيادان عشق به فکر صيدي دگر هستندو خواهند بود

ظالم شب bichareh-bikareh.mihanblog

دیوانه

ديوانه شدم در شهر ارواح گشتم عاشق يک انسان در جمع ارواح اما باور نکرد و در سياهي شب به شهر خود بازگشت

و من ماندم و ارواح انسان مانند

 که هيچ کدام دلي به اين انسان ندادند

 پس در غم او در اين شهر ماندم

و پاييز زندگي را در ان شهر بي روح گذراندم

تا شايد روزي باز ايد و باور کند عشقم را

 

مرگ جوانی

در زندگي در اينه هيچ گاه نکردم نگاه                تا نبينم

صورت شکسته ام را                                 که از دوري

                                      تو

گريان و پريشان است          تا به ياد گفتهايت        که مي گفتي دوري من از تو مانند مرگ است

اما حالا از من دوريو نمردي         و اين تن خسته اي من            جرات نگاه در ايينه را ندارد

 تا ببيند تن خاکيش در حال لنگر کشيدن از اين جهان است      و در فکر پرواز است در جواني

جوانيی که به ارزان به غم داد       غم دوري دوستان بسوزاند      تن خاکيش را حال کجايست يار

که خاموش کند آتش وجودم را           با وجودش   

تقدیم به انکس که اتش وجودم را بر فروزاند با ..........

تک شعر

در اين شب تاريک در گوشه اي نشسته ام چشم به در دوخته ام تا باز ايي به خانه تا با دستانت صداي در خانه ي تنهاييم را به صدا در اوري و اين دل را با صداي دستانت نوازش دهي ای یار بی مهر

تک شعر

اي يار بي مهر که با من بودي و دلت جاي دگر اگر مي دانستم دل جاي دگر است هر گز  زتو فاصله نمي گرفتم تا دلت را باز بگيرم از صياد عشقت

 دوست درام زندگی را به خاطر...

زندگي را دوست دارم چون دوستان را دشمن و دشمنان را دوست مي کند

 زندگي را دوست درام چون در پناهش عاشق و در پناهش از يار جدا

زندگي را دوست دارم چون قصه گويش

قصه هايش تکرار نيست از قصه هاي دگر اما دارد تمام قصه هايش يکي بود و يکي نبود .........

نامه جدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

سلام نیلوفر یادته روزای خوشیمون چه زود با اب سرنوشت حل شد و رفت یادته حرفای عاشقانه می زدیم که از هم جدا شیم چگونه خواهیم شد

اما حالا کجاست اون همه قول و قرار که با هم داشتیم تو به من می گفتی شاهین ولم نکنی شاهین بهم خیانت نکنی منم گفتم باشه

اما حالا چی من به چه گناهی دارم تقاص پس می دم گناهم چه بود که تقاصی جز جدایی تو نبود  حالام که جدایی هر سب دعام اینه یه روز یه زمانی یه جایی یه مکانی توی یه روشنی  تو رو ببینم نه توی تاریکی

اشکهیم با من غریبی می کنند به دنبال یار خود می گردند به دنبال یاری که دستانش بر روی صورتم بود و گریه هایم را با دستانش پاک می کرد

 ای دل برایش گریه نکن او تو را به خدا سپرد و از تو جدا گشت تو چرا اینگونه نمی کنی و قلبم گفت نامش را خود بر رویم هک کردی با گریه و خند هایت ایا می خواهی انها را فراموش کنی اما چگونه با چه نام دگری نام را بگو تا جای او هک کنم جواب دادم نامی را نمی دانم بگفت پس از من وقتی درخواست کن که یار دگر مانند او را یافتی

به گفتم به دلم           اي دل تنها         بگشا نگاهت را به روي        زيبايهاي زندگي                بگفتا        

زيباي زندگي را        به هنگام نزديکي يارت         دوست درام حال که ياري ندارم            

  و چشمان يارم به رویم بسته است   تا دگر نتوانم چشمانش را ببینم   با چشمان گریان       که از رنج من است 

چگونه می خواهی زیبایی را ببینم        وقتی دلم را ندارم      

 به گفتم به دل

 اي دل تنهايم ببند چشمانت را که از         پيشنهادم      شدم پشيمان درد تو درد من است   

  حق با توست زندگي با دوري يار ندارد زيباي        اي دل بي گناه 

دوستان اینم شعر دیگم امیدوارم خوشتون بیاد البته این رو برای این که شما به دلتون به چشب ننوشتم اینو واسه دل تنهایم خودم نوشتم که خودش خوشش اومد بگه به ذهنم


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:37 | |







ظالم شب(به شب نگاهی کردم در میان تاریکی شب به دنبالت گشتم اما جز تاریکی چیزی نیافتم روز و شب)

در غمت گريانم روز و شب به هواي اغوش تو مي گزرانم سر نوشت را اما افسوس روزگار بر ضد من است و تو از من جدا و قلبم بي ناز دست تو در حال ترک دنياست  اي باور يزدانم اي نيمه ي جان خاکيم

دوستت دارم نیلوفر

 از سرنوشت هستم شاکي به خدا دادم هزاران نامه ي گريانم که چگونه گشته سرنوشتم به اين حکايت که در دل ندارم اميدي به فرداي خويش  که تو در کنارم نیستی تا بدانی درد این فلب خنجر خورده را ای نیلوفر

 

اقا تقدیم به شما از خودمه ها دزدی نیست به خدا به جان نیلوفرم


a

 

[+]   نوشته شده توسط شاهین تنها در 15:37 | |



استفاده از مطالب بدون ذکر منبع غیر مجاز است
طراح قالب : www.j28.ir & هاست و دامین